تبليغاتX
عشق
 
به نام آنکه حکم کند همه محکومیم.
 
 

خوش اومدی

سلام دوستای گلم امیدوارم از این وبلاگ خوشتون بیاد.

یه طرح باحال دارم اگه دوست داشتید شعر قشنگم داشتید تو قسمت نظرات بزارید منم تو وبلاگ

میزارم . 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

اگر میدانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد , مهم نیست که او مال تو باشد مهم این است که فقط باشد زندگی کند. لذت ببرد ونفس بکشد.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 


وقتي كسي رو دوس داري حاضري جون فداش كني
حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش كني
به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي
رو همه چيز خط بكشي حتي رو برگه زندگي 

                                                                              وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه
                                                                        *( فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه )*
                                                                              قيد تمومه دنيا رو به خاطره اون مي زني
                                                                           خيلي چيزا رو مي شكني تا دله اونو نشكني

 حاضري كه بگذري از دوستاي امروزو قديم
  اما صداشو بشنوي شب از ميونه دوتا سيم
حاضري حرف قانون و ساده بزاري زير پات
به حرف اون گوش كني و به حرف قلبه با وفات

                                                                        *( وقتي بشينه به دلت از همه دنيا مي گذري )*
                                                                                 تولده دوبارته اسمشو وقتي مي بري 
                                                                              حاضري مسخرت كنن تمامه آدماي شهر
                                                                             اما نبيني اون باهات كرده واسه يه لحظه قهر

*( حاضري هر چي بشنوي حتي اگه سر زنشه )*
به خاطره اون كسي كه خيلي برات با ارزشه
*( حاضري هر كي جز اونو ساده فراموش بكني )*
پشته سرت هرچي مي گن چيزي نگي گوش بكني


 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

يکي بود ويکي نبود ...
اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم     ***    يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن و نخواست من بودم     ***    يکي آورد و يکي نياورد اوني که آورد تو بودي و اوني که به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم    ***     يکي برد و يکي باخت اوني که برد تو بودي و اوني که دل به تو باخت من بودم    ***     يکي گفت و يکي نگفت  اوني که گفت تو بودي و اوني که دوستت دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم     ***    يکي موند و يکي نموند اوني که موند تو بودي و اوني که بي تو نموند من بودم    ***

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم! 
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!! 
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر جوان: منو محکم بگیر!
دختر جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری! 
پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

اشكي براي شـــوق

        شوقـــي براي درس

                درسي براي ميــــــز

                        ميزي براي کـــــــــار

                                کاري براي نـــــــــان

                                        ناني براي تخــــــــت

                                                تختي براي خـــــواب

                                                       خوابي براي مـــــرگ

                                                                مرگي براي سنــــگ

                                                                        سنگي براي يـــــــاد

                                                                                يادي براي اشـــــــك

ايـــــــــــــــــــــن اســـــــــــــــــــــت مــــــــفـــــــــــهــــــــــــوم زنــــــــــــدگـــــــــــــــــي

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز
 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

امــــــــان                    امـــــــــان
    تو اونجـا و من این        جا امان از درد دوری  
              من ماندم و رویاها نه شوق و نه سروری امان از درد دوری          
  دور از تـــــــــــو من نــــــــــــدارم نه شـــــــــــو رو نه غــــــــــروری
       آه ای خـــــــــــــــــــدای  عالـــــــــــــم تا کی غـــــــــــــــــــم صبـــــــوری     
   امــــــــــــان  از  درد دوریــــــــــــت امـــــــــــــــان  از درد  دوریـــــــــــــت 
   هجــــــــــــــرت اجبــــــــــــــــاری اگه از تــــــــــــو جــــــــــدا کرده مـــــــرا 
  خیــــــــال نکـــــــن که لحظـــــــــه ای عشقـــــــــــت رها کــــــــرده مـــــــرا
  همــــــش به خــــــود امیـــــــد می دم به طفــــــل دل نویـــــــــد مــــــــی دم
  می گــــــــــــم تمـــــــوم شد حادثـــــــــه فصــــــــل رهایــــــی می رســــه
           امـــــــــــــــــان از درد دوریــــــت امــــــــــــــــــان از درد دوریــــــت        
    دور از تـــــــــــو نالــــــه ی غمـــــــــــت در دل من شکفتـــــــــه 
    اشکـام غمـــــام و به همــــه دونــــــه به دونــــــه گفتـــــــه
    خدا می دونــــه بی تــــو من  یه روز خوش ندیــــدم
       گریه کرده هرکسی که غصه ام و شنوفته
       امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان
       امــــــــــــــــــان
       امــان

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضي اين جلسه بود ؛عشق را محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي کرد. قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه ي اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداري از عشق: آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن او را داشتي ؟ اي گوش مگر تو نبودي که در ارزوي شنيدن صدايش بودي ؟ و شما پاها که هميشه آماده ي رفتن به سويش بوديد حالا چرا اين چنين با او مخالفيد؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.و تن خود را به ابديت سپرد......

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

 

 بدون که تو هق هق من جز غم دوري حرفي نيست ** بدون دليل گريه هام جز بي تو بودن چيزي نيست**براي من که عاشقم ،عشق هميشگي تويي ** اون که کنارش دلخوشم فقط تویی تویی تویی

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 
چشمانمان در خماري شب مي سوزد...

اما باز هم ميرويم و ميرويم...

ميرويم وبه جايي نمي رسيم ...

جاده در پس چشمانمان محو مي شود...

تو دستهايم را رها مي كني...

از صداي ناله ي باد ترسيدي و من هم مي ترسم...

نمي دانم چه كنم! نمي داني چه كني!

نمي دانيم....

افسوس هيچ نمي دانيم....

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

ستاره های کاغذی
                       فانوسکای پولکی
                                        شیطنت یواشکی
                                                         تو روزگار کودکی

دنیای خوب سادگی
                    با اون همه عروسکا
                                        رنگین کمون هف نشون
                                                            تو رنگای بادکنکا

تو اون روزای بچگی
                      تولدا چه حالی داش
                                          خنده های راس راسکی
                                                  پا روی هر چی غم می ذاش

دلخوشی اين بچه ها
                 به هدیه های بسته بود
                                      رو کاغذای رنگی شون
                                                         یه قاصدک نشسته بود

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
1. روزگار گذشت و گذشت تا زمانی رسید که فقط دو روز به آخر دنیا مونده بود. مردی بود که پنجاه سال از عمرش میگذشت و خوب میدونست که فقط دو روزه دیگه زندست. با خودش گفت آخه من که تو این پنجاه سال هیچ کاری نکردم، چطور میتونم تو دو روز کاری بکنم؟ بالاخره تصمیم گرفت بره پیش خدا و ازش بخواد عمر بیشتری بهش بده. رفت و رفت تا به عرش خدا رسید و با مشت به در کوبید و خواستش رو بیان کرد. جوابی نیومد.
2. شروع کرد به داد و بیداد و علم شنگه را انداختن
3. جوابی نیومد
4. خسته و نالان نشست و با چشمانی پر از اشک مردن از خدا خواهش کرد بهش عمر بیشتری بده.
5. فرشته ی مرگ به بالینش آمد و گفت: ای دوست من، کتاب زندگیت را میخواندم. سفید سفید بود. هیچ ثمره ای از عمر پنجاه ساله ات در آن نبود. بدان که خواست خدا اجرا میشود و تو هم با این کار یک روز دیگر از دست دادی. این یک روز باقی مانده را بگیر و از آن استفاده کن. چه بسیار انسان ها که هزار سال زیستند ولی به اندازه ی یک روز هم زندگی نکردند.
6. مرد دستانش را گرفت و فرشته آب حیات یک روزه را در درون آنها ریخت و رفت.
7. مرد خیلی میترسید. میترسید نکند تند برود یا آب از لای انگشتانش بریزد و این روز نیز تمام شود. اندکی رفت تا به ذهنش فکری رسید. آخر من که از عمرم فقط همین یک روز مانده و با یک روز هم که نمی شود کاری کرد. پس شروع به دویدن کرد. اندکی از آب را خورد، کمی به صورتش پاشید و کمی را در هوا رنگین کمان کرد تا آنکه آن روز هم به پایان رسید.
8. روز بعد فرشته ی مرگ به سراغش آمد و گفت کتابت در دستان من است. خداوند خواست بیایم و به حرفت گوش دهم و هر آنچه در روز آخر انجام دادی در کتابت بنویسم. قلم به دست گرفت و به حرف های مرد گوش داد.
9. مرد گفت: دیروز بهترین روز زندگیم بود. به غریبه ها سلام کردم. کسانی را که ازشان تنفر داشتم در بغل گرفتم. نوبت خود را به دیگران دادم. جای خود را به پیران بخشیدم. رها شدم و به دل دنیا رفتم. بدون ترس به خورشید زل زدم. با لباس به داخل رودخانه پریدم. به همه ی آنها که دوستشان داشتم محبت کردم. زنم را بوسیدم و فرزندانم را در آغوش گرفتم و شب هنگام ستایش کردم خدایی را که به من فهماند.....
10. فرشته گفت دیگر بس است. خواست شروع کند برایش در کتابش بنویسد که ندا آمد کتاب را ببند و تنها روی جلدش بنویس:زندگی همین است.
 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

 خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو ، سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو   

 ای كوه پرغرور من سنگ صبور تو منم ، ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم  

 روشنترین ستاره ام ، می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم

  میدانمت میدانمت ای همه وجود من ، نبود تو نبود من .

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

وقتی که خداوند جهان را خلق کرد از

فرشتگان پرسید برای پنهان کردن راز

زندگی پیشنهاد دهید یکی از فرشتگان

گفت:راز زندگی را در دریا قرار دهید

دیگری گفت:در آسمان قرار دهید

آن یکی گفت:در کوه ها و ابر ها...

ولی یکی دیگه از فرشته ها می دانی

چی گفت : در قلب مخلو قاتت قرار بده

و خدا که دنبال این پیشنهاد بود موافقت کرد

وراز زندگی را در قلب مخلو قاتش قرار داد

چون خدا می دانست قلب بهترین وزیبا ترین

جایگاه برای عشق ورزیدن ومحبت کردن است.

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

 دیشب غزلی سرود عاشق شده بود

      با دست و دلی کبود عاشق شده بود

 

                           او را به گناه عشق بر دار زدند

 

        آدم که نکشته بود عاشق شده بود

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

در دل خــود از فراقــت آتــشي افــروخــتــم

آب شد چون شمع جسمم بس كه ازغم سوختم

اي كه رخــسار لطيفــت هست زيــبا تر زگل

درس عشــق از مكتــب حسن تو من آموختــم

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

 هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفائل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 
در رؤياهايم ديدم كه دارم با خدا گفتگو مي كنم . خدا پرسيد  : تو ميخواهي با من گفتگو كني ؟

من در پاسخ گفتم :اگر وقت داريد . خدا خنديد و گفت :

وقت من بي نهايت است .

پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد ؟ خدا پاسخ داد كودكيشان

اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند باز كودك مي شوند.اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را بازجويند . اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند .

بنابراين :

نه در حال زندگي مي كنند ، نه در آينده .

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند .

دست هاي خدا دستانم را گرفت ؛ مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند . گفت:

بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد . همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند .

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم . اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم .

بياموزند كه دونفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند .

بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند . بلكه خود رانيز بايد ببخشند .

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم . آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به فرزندانتان بگوييد ؟

خداوند لبخندي زد و گفت : فقط اينكه بدانند من اينجا هستم ، هميشه

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش .

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و از من دریغ می کرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود .
 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 
پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 
سفر کردم که از عشـــــــــقت جدا شم

                                                                          دلم مي خواســـــــــــت ديگه عاشق نباشم

ولي عشقـــــــــت تو قلبم مونده اي واي

                                                                           دل ديوونمُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُـــــــــو سُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُــــــــــــــــــوزنده اي واي 

 هنـــــــــــــــوز عاشقـــــــــــم دنياي دردم

                                                                           مثـــــــــه پروانــــــــــــــــه ها دورت مي گردم

سفر کردم که از يادم بري ديدم نمي شه

                                                                           اخه عشق يه عاشق با نديدن کم نمي شه

غم دور از تــــــــو بودن يه بي بال و پرم کرد

                                                                           نرفت از ياد من عشـــق سفر عاشق ترم کرد

 
 
 |    نوشته شده توسط سمیرا
 
 
 

تقدیم به سمیرای گلم

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسلم
 
 
 

pctfx3.1

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب